دانشجویان ادیان و عرفان دانشگاه تهران85
((ان لربكم في ايام دهركم نفحات من رحمته الا فتعرضوا لها))
به نام خدا همایش دو روزه این حسین توست روز دوم: شب شعر مشق آب با حضور استاد عبدالجبار کاکایی و شاعران برگزیده همایش زمان: سه شنبه ۱۷الی۲۰ مکان: خیابان ۱۶ آذر؛ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران. حضور براي عموم آزاد است. كانون انديشه صفير ((بسم الله الرحمن الرحیم و ایاه نستعین)) ((اِنَّ لِرَبکم فی ایامِ دهرِکم نفحاتٍ من رحمتهِ٬ اَلا فتعرَّضو لَها)) قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ م.اميد (مهدی اخوان ثالث)
مخاطبان دیگر هم هر گونه ای می خواهند تفسیر کنند. *. بیشتر نگاه کنید به: "ضیافت الموت" ((هو)) ((بسم الله الرحمن الرحیم و ایاه نستعین)) که یکی هست و هیچ نیست جز او وحــــــــده لاالـــــه الاهــــــو سخنی چند در باب ترجیع بند هاتف؛ بیت فوق خانۀ ترجیع شعری از هاتف اصفهانی است. این ترجیع بند که از زیباترین ترجیع بندهای شعر فارسی است. مضاین شعر نشان از تسلط بالای هاتف بر ادب فارسی، عرفان نظری و حتی ادیان دارد. یکی از مهمترین نکات شعر دیدگاه وحت وجودی آن است که پایه و اساس این ترجیع بند است. در سایه وحدت وجود نکته مهم دیگر " وحدت متعالی ادیان " است گه سنت گرایان عصر ما نیز تأکید بسیاری بر آن دارند. این گونه نگاه به ادیان رنگ خاصی به این شعر هاتف داده است و آن را از مرز زمان خارج کرده است. نمونه ای برای متنهایی که در زمان نمی گنجد شعر حافظ است. یک سخن از بایزید بسطامی نیز هست که فرا زمانی است: ((به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده و چنانک که پای به برف فرو شود به عشق فرو می رفت.)) گویا این سخنان از حقیقتی یکسان خبر می دهند که فرازمانی است و در همه جا و همه زمانها یکسان است و آن حقیقت و جود و مطلق است. بازگردیم به شعر. از دیگر مورادی که باید به آن توجه کرد اطلاعات ادیانی هاتف است. او به خصوص در مورد زرتشتیان اصطلاحات را به گونه ای دقیق و زیبا به کار می برد. آری گویا آنچنان که استاد ویلفرد کنتول اسمیت استاد و رئیس مرکز تحقیق در ادیان جهان دانشگاه هاروارد اعتقاد داشتند؛(( اولین مطالعات تطبیقی ادیان را باید در بین مسلمانان ایران جست)) و در کنار افرادی چون ابوریحان بیرونی، عبدالکریم شهرستانی و ابوالقاسم میرفندرسکی؛ نام هاتف اصفهانی را نیز افزود. ترجیع بند هاتف را در ادامه مطلب بخوانید... ((بسم الله الرحمن الرحیم و ایاه نستعین)) ((اِنَّ لِرَبکم فی ایامِ دهرِکم نفحاتٍ من رحمتهِ٬ اَلا فتعرَّضو لَها)) [ عکس:م.ا.محب علی] عيد نوروز باد نوروز وزيـــده است به كوه و صحرا جامه عيـــد بپـــوشنـــد، چه شاه و چه گدا بلبل باغ جنان را نبـــود راه به دوست نازم آن مطـــرب مجلـــس كـــه بود قبله نما صوفى و عارف ازين باديه دور افتـادند جــام مى گير ز مطــرب، كه رَوى سوى صفا همه در عيد به صحرا و گلستان بروند من ســرمست ز ميخـــانه كنـــم رو به خدا عيد نوروز مبارك به غنــــى و درويش يــــــار دلـــــدار؛ ز بتخـــانــــه درى را بـــگشا گر مرا ره به در پير خــــــرابات دهى بــه سر و جان به سويش راه نوردم نه به پا سالها در صف اربــــــاب عمائم بودم تـا بـــه دلـــدار رسيدم نـــكنم بـــــاز خــطا حضرت امام خمینی(ره) ((بسم الله الرحمن الرحیم و ایاه نستعین)) میدانم که میآیی میرسد با بانگ صبح از سوی او میدانم که میآیی شعر: امیرحسین سام (( به نام خدا)) پرنده عاشق پرواز بود. یک روز گرفتنش و در یک قفس زندانی اش کردند. آب و دانه همه چیز در قفس بود ٬ولی پرنده چیزی نمی خورد او فقط به پرواز فکر می کرد پرواز... اما آب و دانه... . چند روز بعد در قفس باز شد اما...اما پرنده هنوز مشغول خوردن آب و دانه بود. دیوانه پرواز بوِِْد مرغ هوایی! ازلذت و از مستی این دانه دنیا پنداشت دل تو که از این دام رهیدی (مولوی/دیوان شمس/درج ۳) مرغ غافل می خورد دانه ز دام همچو اندر دام دنیا این عوام (مولوی/ مثنوی معنوی/ درج۳) م.ا.محب علی ((به نام خدا)) چراغ ها خاموش بودند.ساعت...معلوم نبود چند است.شاید اصلآ عقربه ها توی آن تاریکی داشتند برای خودشان ول می گشتند، و فارغ از همه ی قانون های جهان به چشم های من که نمی توانستند آنها را ببینند دهن کجی می کردند. آنقدر ترسیده و دلتنگ بودم که دوست داشتم با چشم هایم خودم را خیس کنم.به خودم گفتم:آیا...آیا انقدر زنده خواهم ماند تا سر صبح، وقتی دارم جوراب هایم را از روی طناب جلوی پنجره ور میدارم، به او که دارد عابرانه رد میشود بگویم:خانم خانم...هی آقا...سلام. دیگر کار خودم را کرده ام. خیس و خارشناک شده بودم و دانه های معصوم اشک، پس از اینکه چند لحظه از روی جلد بالش، با دلرحمی مرا نگاه می کردند، یکی یکی، آرام توی جلد بالشم فرو می رفتند. بله دوست من قصه ی ما هم اینطوری بود. پس از آن شب هرگز صبحی برای من در کار نبود؛ وبه مادرم که آمده بود شانه های مرا تکان می داد، هیچ اعتنا نکردم. هی دوست عزیز خیلی ساکتید. شما بگویید چطور شد که...یعنی می دانید؛ببخشید که ناراحتتان می کنم.می خواهم بدانم که...چطور شد که زود و جوان سر از اینجا در اوردید ؟ لته ی کهنه اش را دور خودش سفت پیچید وبه شعله های حقیر آتش خیره شد.بعد از آنکه اشک های داغش، قدم رو از زیر پلک هایش در آمدند و مورچه وار توی پیراهنش ناپدید شدند، بیمار و خسته گفت:هادی بی چاره ی من!هزار سال دیگر که صبح شد حرکت می کنیم. «دهقان نژاد» پرنده عاشق پرواز بود. یک روز گرفتنش و در یک قفس زندانی اش کردند.آب و دانه همه چیز در قفس بود ٬ولی پرنده چیزی نمی خورد او فقط به پرواز فکر می کرد پرواز... اما آب و دانه... . چند روز بعد در قفس باز شد اما...اما پرنده هنوز مشغول خوردن آب و دانه بود. دیوانه پرواز بوِِْد مرغ هوایی! ازلذت و از مستی این دانه دنیا پنداشت دل تو که از این دام رهیدی (مولوی/دیوان شمس/درج ۳) مرغ غافل می خورد دانه ز دام همچو اندر دام دنیا این عوام (مولوی/ مثنوی معنوی/ درج۳) آغاز کلام من همیشه نام تو و آل توست ای جان نام تو که رب تو را بگفتست ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) چون روح تو شد به عالم خاک این حرف بر آمده ز افلاک ای جان جهان٬ قبله عالم ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) در غار حرا یکه نشتی جبریل به تو نزول کرده با صوت جلی ز جانب رب ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) از غار حرا چو بازگشتی بر اسب رسالتت نشستی جن و ملک این حدیث گفتند ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) معراج تو هفت آسمان است سدره نه تو را که سد راه است با صوت علی بگفت خدایت ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) پاره تنت٬بنت تو زهراست زهرا که شه زنان دنیاست أخ تو علی٬وصی و مولاست ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) تو جد حسن٬جد حسینی تو رحمت رب بر عالمینی تو قبله جان تو نور عینی ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) اولاد تو قبله جهانند هر یک چو تو رب را زبانند زین روست که رب تو را بگفتست ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) گفتند تو را یوسف ثانی نی نی٬ تو نی ای یوسف ثانی رب گفت که تو برتر از آنی ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) در هجر تو ماه نیم گشته رخسار جهان چو سیم گشته ورد گون و نسیم گشته ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) افلاک زند بوسه به پایت هر لحظه به فرمان نگاهت زیرا که بداند این سخن را ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) در مدح تو خامشی بجویم تکرار حدیث رب بگویم رب گفت تو را که یا ((محمد)) ((لو لاک٬ لماخلقتُ الافلاک)) ((محب)) قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این ((خیام))
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بیبرگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.
م.امید (مهدی اخوان ثالث)

از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا!
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید:
که دروغی تو، دروغ!
که فریبی تو، فریب!
قاصدک هان! ولی ... آخر ... ای وای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
*. قرار نيست در اين وب مسائل شخصی بنگاريم اما به ياد عزيزی كه ديگر نيست برای دوستان...
ادامه مطلب

چه غم دارم ز تنهایی
میباری چو ابر بهار
میشویی از دل غبار
میتابی چون آفتاب
میربایی از دیده خواب
آن نسیم جانفزای کوی او
گر دل من بیقراری میکند
او بهارست و بهاری میکند
چه غم دارم ز تنهایی
شب هجران شود کوتاه
رسد صبح امید از راه...
| Design By : Night Skin |



